محمدطه
خوشبختي ما
باید رنگ وبلاگم رو عوض کنم . جنسیت کوچولوم معلوم شد . یه دختر نازنین که قراره بشه نازدونه پدرش و همدم مادرش . خدا یا کمکم کن لیاقت این نعمت قشنگت رو داشته باشم . از این تنهائی تلخ نبودن ٬ از این دلشوره های بی امان ٬ بارانی ام امروز چهارشنبه من از روز شنبه دوست داشتم که آپ کنم و فرصت نشد . هفته گذشته اتفاقات خوبی افتاد . یکی اینکه کوچولوم رو دوباره دیدم ولی باز نفهمیدم که دختره یا پسر . شاید باور نکنید ولی انقدر شیطون تشریف دارن که حتی یک لحظه آروم نشد که من و باباش رو خوشحال کنه . البته از اینکه بچه سالمی هستش خیلی خوشحال شدیم ولی متوجه شدیم که خیلی شیطونه و هنوز نمی دونم به کدوم یکی از ما رفته که انقدر شیطون شده . آخر هفته هم که تعطیلات خوبی بود و با همسری گلم رفتم شمال . هرچند تونستم بارون های سیل مانند شمال رو ببینم ولی تمام چهار شنبه و پنج شنبه رو توی ویلا ماندیم . جمعه موقع برگشت هوا خوب بود و یه سری به دریا و بازار رویان و چند جای دیگه زدیم و برگشتیم . خیلی عالی بود هرچند موقع برگشت گردنه امام زاده هاشم کلی ماندیم ولی خوب بود . به من که خیلی خوش گذشت از روز شنبه هم که دیگه هیچی مثل همیشه کار و کار و کار . امروز هم دل به فردا و پس فردا خوش کردیم که تعطیلی آخر هفته خوبی باشه . یه روز سرد ٬ بدون برف . باز یه پنج شنبه و جمعه دیگه گذشت . روزهای خوبی بود . بیشتر جمعه رو علیرضا خوابید و من اکثر پنج شنبه رو به کارهام رسیدم . یه سری به مامانم زدم و با کمکش یه مانتو دوختم که دیگه رسما ْ نشونه های این نه ماه رو به رخ می کشه . شنبه و امروز هم که مثل همیشه کار و کار و کار . دیگه می تونم مسافرت برم و این تعطیلات عالی بود برای سفر ولی سرمای هوا بدجوری بی موقع است . دلم می خواست چهارشنبه هم تعطیل بود ولی حیف . سه شنبه آفتابی ٬ سرد و زمستونی . روزهای خوبیه ولی کاملا ْ زمستونی و سرد . نمی دونم چرا امسال سرما به نظرم اومده ٬ هرچند که هنوز احساس سرما نکردم یعنی راستش انقدر لباس پوشیدم از ترسم که سرما نخورم ٬ باعث شده سرما رو اونجور که باید حس نکردم ولی می تونم حس کنم که بقیه واقعا با سرمام درگیرن . از لحاظ روحی خیلی خوبم . خدائیش علیرضا برام سنگ تمام می گذاره . گاهی احساس می کنم هنوز نمی شناسمش ٬ گاهی انقدر با رفتارهاش کمکم می کنه و باعث می شه روحیه ام بالا برده که بهش افتخار می کنم . این حس رو دوست دارم . من به این موضوع اعتقاد دارم که نعمت های خدا انقدر بهمون نزدیکِ که خودمون دیر می بینیم و می فهمیم و گرنه همین که من انقدر از داشتن یک نفر راضی باشم بزرگترین نعمت دنیاست . دیشب خیلی بد خوابیدم ٬ خستگی و کار زیاد واقعا داره از پا درم میاره . همکار مستقیمم مدتی می شه که به خاطر عود کردن آپاندیس و پاره شدن اون سرکار نمیاد . پنج شنبه و جمعه خوبی بود ٬ پنج شنبه رو با دوستم ناهار بیرون بودم و عصر هم یکم استراحت کردم از اون مهمتر خیاطی کردم بعد از مدتها خلاصه تعطیلات خوب بود و امروز هم که همراه با برف سنگین زمستون اومدم سرکار ولی خیلی قشنگ بود . لذت بردم . با علیرضا صحبت کردم . هرچند که اسم محمد طه رو قبلا انتخاب کرده بودیم و یک اسم دختر ولی ... راستش اصلا دوست ندارم که اسم رو اونجوری که دلم نمی خواد عوض کنند و متاسفانه محمد اسم خیلی قشنگیه ولی بین اکثر ایرانی ها متداول شده که محمد رو ممد صدا بزنند . این برام خیلی مهمه و ترجیح می دم اسمی انتخاب کنم که نشه تغییرش داد حتی اگه محمد نباشه . فکر می کردم که می تونم این رو جا بندازم بعد دیدم نه نمی شه . من نمی تونم هر روز با مردم دعوا کنم که اسم بچه ام رو درست تلفظ کنید . البته هنوز نمی دونم اسم دختر انتخاب کنم یا پسر ولی فرقی نمی کنه چیزی باید باشه که نشه خرابش کنی و بهش توهین کنی . ولی چون از روز اول این اسم رو برای وبلاگم انتخاب کرده بودم مجبور شدم به تغییرات بیشتر فکر کنم . احتمالا اولین روزی که متوجه بشم که دختر یا پسر انتخاب کنم طراحی وبلاگم رو تغییر می دم تا شادتر باشه و دوست داشتنی تر . مطمئنا متن های بیشتری هم خواهم نوشت . گل خوشگلم رو دیدم . چقدر حس قشنگیه . اصلا نمی تونم توصیفش کنم . با وجودی که هنوز خیلی کوچولو بود ولی در حین دیدنش دستش رو برد توی دهنش ... واقعا قابل توصیف نیست . فقط این رو می دونم که خیلی دوستش دارم . البته هنوز نمی دونم که دختر بود یا پسر . نمی دونم بهم می گه منتظر گل پسر باید باشم یا نازنازی دخترم . دوست دارم سالم باشه . هرچی که باشه . خدایا خودت کمکم کن این روزها رو به خوبی بگذرونم . انگار سخته برام که هم استراحت کنم ٬ هم فکرم آزاد باشه و هم . . . طفلک علیرضا خیلی سعی می کنه که من اذیت نشم ولی انگار خیلی چیزها هست که دست من و علیرضا نیست . کاش همه دنیا مثل علیرضا بود . خوشحالم که فرزندی خواهم داشت که علیرضا رو پدر بنامه و مهر و محبت رو از اون یاد بگیره . گاهی به آرامشش غبطه می خورم . هنوزم از علی نوشتن و با اون حرف زدن آرومم می کنه . خدایا برام حفظش کن . هنوز بین مادر شدن و روزهای عادی خیلی درگیری فکری دارم . بماند که حالم هم خیلی خوب نیست ولی مدام فکرم هم مشغوله . نمی دونم شاید عادی باشه ولی احساس می کنم خیلی باید تغییر کنم ، خیلی باید توانائی داشته باشم . شاید خنده دار باشه ولی احساس می کنم خیلی باید برنامه ریزی کنم و یکم هم می ترسم . فکر می کنم توانائی این رو دارم که یک نفر دیگه رو به این دنیا معرفی کنم یا نه ؟ اصلا نمی دونم دلش میخواد با من باشه یا نه ؟ نمی دونم از این دنیای پر شور و شلوغ و بی قانون خوشش می یاد؟ کاش می تونستم راحتتر برخورد کنم . کمتر فکر و خیال کنم . ولی نمی شه ، خدایا کمکم کن . یه اسباب کشی از طبقه چهارم به طبقه دوم یه ساختمان دیگه چند تا خیابان آن طرفتر . البته دوخوابه شد ولی خیلی شرمنده شدم . تمام کار اسباب کشی رو مادرم و مادر شوهرم و خواهر شوهرم انجام دادن . اصلا نمی دونم چطور باید عذر خواهی کنم . نمی دونم چطور باید تشکر کنم . فقط تونستم براشون آرزوی سلامتی بکنم ٬ بماند که مادرم و مادرشوهرم کمردرد بدی هم دارن ٬ ولی این وضعیت من باعث شد که به من اجازه ندن کاری انجام بدم و این خودش کلی اعصابم رو خرد می کرد که اونها کار کنند و من فقط نگاه کنم . خدا کنه بتونم جبران کنم . امروز از هر روز عاشقترم دیروز فهمیدم دارم مادر میشم . تمام شادی های دنیا رو دارم ٬ انقدر خوشحالم که حتی نمی دونم چی باید بنویسم فقط می دونم که این حس رو دوست دارم . پیامت رو دیدم . من خواهر زاده بهمن زدوار هستم و از مریدانش . دوست دارم باهات آشنا بشم . اگر دوست داشتی برام آدرس میل و یا وبلاگت رو بگذار . مجبور شدم اینجا بنویسم ولی خوشحالم که دلیل خوبی دارم . یه سری رفته بودم پردیس خانه مادر علیرضا البته رفته بودم که همراه خواهرش برای خرید و دیدن پاساژهای پردیس بریم و حمیده کفش بخره . که یه سری هم به بازار پردیس زدیم . از یه لباس خوشم اومد و فقط به مدلش نگاه کردم و خریدم . وقتی اومدیم خانه پوشیدم انقدر قشنگ و بدون مشکل بود که خودم تعجب کردم . خیلی خوشم اومد . یکی از خریدهام که برای عروسی خواهرم نگرانم کرده بود حل شد . واقعا خوشحال شدم . بماند که علیرضا چقدر از اینکه به این راحتی لباس میخرم و بدون نگرانی از سایز و اندازه تحویلم گرفت . دوست دارم با علیرضا یه دوری بزنم. انقدر از کار خسته ایم که فرصت استراحت نداریم . دوست داشتم این پنج شنبه و جمعه می رفتم ولی یه عروسی که هیچ دلیلی هم برای خوش گذشتن نداره باعث شد که نتوانم برم . نمی دونم چی می شه ولی امیدوارم بتونم استراحت کنم . حتی اگه عروسی هم رفتم . هفته گذشته که هیچی متوجه نشدم . تمامم جمعه رو خانه تنها بودم و به کارهای خانه و خودم رسیدم و علیرضا هم استادیوم تا ساعت 10 شب باز استقلال و پرسپولیس . برای خودش خیلی خوب بود ، خیلی توی روحیه اش تاثیر گذاشته بود . حسابی شاد بود البته صداش هم حسابی گرفته بود . برای من هم بد نبود کلی کارهام رو انجام دادم و از همه مهمتر فریزر رو خاموش کردم و تمیز کردم . و یه شام متفاوت تر با غذاهای همیشگی درست کردم که علیرضا خیلی خوشش اومد و واقعا شادم کرد. گاهی فکر می کنم کاش بیشتر زمان داشتم برای آشپزی ، علیرضا واقعا غذاهای متفاوت رو دوست داره و انقدر قشنگ با من برخورد می کنه که خودم وسوسه می شم مدام این کار و انجام بدمو شادیش رو ببینم . یه روز سخت و شلوغ چقدر خسته و بی دلیل نگرانم . خیلی از کارهام رو انجام ندادم . یه مراسم مهم دارم و تمام وقتم رو سرکارم . کاش روزها ۳۰ ساعت بود . کاش ماه ۶۰ روز بود . سال هم از نیمه گذشته و من یک سال بزرگتر شدم امروز به گذشته و روزهای رفته فکر می کنم امروز به روزهای شاد و غمگینم فکر کردم و دیدم انگار خیلی گذشته از جوونیم . ولی یه جورایی احساس بدی نداشتم ٬ شنیدم که همه بزرگترها می گن جوونیمون رفت و . . . ولی احساس خوبی دارم . نمی گم که خوشبختی تام دارم ولی احساس بدبختی ندارم . شاید کم و کسری باشه که مزه زندگیه بقیه هم قابل دیدن و شنیدن و خندیدنه . انگار یه جورائی همه چیز میزونه . هم غم و غصه و هم شادی و خنده هامون . دوست دارم بهتر ببینیم و فقط غمها رو صرف نکنیم یوقتهایی مقایسه کنیم شادی هامون رو ٬ خنده های از ته دلمون رو یا نگاه عاشق همسرمون رو . از همه مهمتر سلامتیمون ٬ احساس امنیتی که توی خانه داریم ٬ آرامشی که شبها زیر سقف همان خانه داریم . هر یک لحظه اینها نعمت بزرگیه . می خوام قدرش رو بدونم می خوام دوستشون داشته باشم ٬ شادی هام رو و با غم هم ها کنار بیام اینجوری خوشبخت ترم ایمان دارم . انقدر قشنگ با موضوع برخورد کرد که خودم کیف کردم بودنش رو با هیچ چیز عوض نمی کنم واقعا خدا رو شکر می کنم که علیرضا رو به من داد . امروز خیلی بهتر از دیروزم باعث شادیم شد. می دونم که می پرستمش چقدر امروز دلتنگم چقدر امروز احساس تنهائي كردم چقدر اين يكي دوروزه از خودم و رفتارم ناراحتم از تمام اين سادگي رفتارم خسته ام دوست داشتم من هم مثل بقيه بودم دوست داشتم مي تونستم وقتي يه حرفي رو مي شنوم مثل خيلي هاي ديگه عكس العمل نشون بدم دوست داشتم سنگيني يه نگاه رو قبول نكنم دوست داشتم . . . . . . گاهی می گم کاش من این نبودم کاش انقدر بی آلایش با همه برخورد نمی کردم ولی وقتی میبینم که فقط همین بی رنگی رفتارم باعث خوشبختیم شده باز ایمان میارم که : می تونم مبارزه کنم وقتی با یه دل صاف به زندگی نگاه می کنم وقتی با یه عشق بی پیرایه به علیرضا می رسم وقتی معنی تمام رفتارهام رو علیرضا می فهمه و هیچ چیز دیگه ای براش مهم نیست همین برام یک دنیا ارزش داره و همین برام کافیه بودن علیرضا و ایمانی که من به علیرضا دارم ایمانی که می دونم علیرضا به من داره و امیدی که برای ادامه راه سخت زندگیمون داریم . دوست دارم دیگران رو فراموش کنم ٬ رفتارهاشون رو ٬ حرفهاشون رو و حتی نگاههای سنگینشون رو وقتی علی هست همه چیز هست درگیر بودم حسابی و اخر هفته یه سفر یک روزه رفتم محلات برای عروسی یکی از دوستان خانوادگی علیرضا . سفر کوتاه و خسته کننده ای بود ولی روی هم رفته خوش گذشت ساعت ۳ عصر از تهران حرکت کردیم و ساعت ۸ تالار بودیم از اونجا هم سریع برگشتیم البته بین راه جمکران استراحت کردیم که علیرضا و مادرش برای نماز رفتن و بعد از خودن یه صبحانه به خانه برگشتیم . خوب بود و تنوع ولی خیلی خسته شدیم ٬ طوریکه علیرضا تمام روز جمعه رو خوابید . و برای شام بیدار شد . هفته باز شروع شده و ادامه داره . دیشب یه مهمانی که خانه خاله من بود و همه بودند . کل فامیل و امیدوارم که تا اخر هفته خیلی سرم شلوغ نباشه . چون به آرامش نیاز دارم . امروز پرواز کردم امروز باز خندیدم و خنده ات را دیدم چقدر شادی ات را دوست دارم انگار حتی وقتی دست بین موهای پر پشت و سنگینت می کشم هم شادی ات را حس می کنم نگاهت را می دزدی ٬ برق اشک شادی را دیدم و باز خندیدم امروز سر کار اومدم ولی همچنان خسته ام این چند روز تعطیل رو فقط جمعه صبح استراحت کردم . اون روز هم مامانم مهمان داشت ولی طفلک همه کارهاش رو تنها انجام داد من حتی نتوانستم نیم ساعت زودتر برم . با مهمانها رفتم و با مهمانها برگشتم . دیروز هم کار دیگه ای داشتم که به خوبی انجام شد و خدا رو شکر خودم راضی بود . نمی دونم روزها چطوری می گذره ولی هنوز نتوانستم آرامش و شادی رو کامل حس کنم البته تولدم روز خوبی بود ولی به قول سیاوش عجب دردیست در میان جمع بودن ولی در تنها شکستن . دوست ندارم شادیشون روخراب کنم ترجیح می دم تنهائی گریه کنم . یکی دوشب پیش یکم پیش مامان علیرضا گلگیش رو کردم ولی بعد فهمدم که اشتباه کردم ٬ نباید اون رو هم ناراحت می کردم . علیرضا هر رفتاری داره به من مربوط میشه . نباید مادرش رو هم در گیر کنم . ولی خیلی دلم پر بود . علیرضا بیشتر شاکی شد و نتیجه خوبی نداشت . باید رفتارم رو همونجور که بود رعایت کنم نباید با مادرش صحبت کنم اینجوری فقط اون طفلک هم ناراحت می شه ٬ همین بیشتر ناراحتم می کنه . نزدیک به یک هفته از تولدم می گذره و تازه دارم آپ می کنم . مهمانیم گذشت و خوب بود . به سلامتی و شادی گذشت . همه شرمنده ام کردن . یک دنیا شادی برام هدیه آوردن . علیرضا سکه داد و یه مانتو خوشگل ٬ مادرم و پدرم تراول ٬ مادر و پدرش که خیلی هم خوشم امد یه گردنبند که یک گوی که تمامش نگین بود و بسیار زیبا خیلی خوشحالم کرد مدتها بود دنبالش بودم و نمی شد که بگیرم . بقیه هم هرکدام یه جور فکر ناب کرده بودند خواهرم وزنه گرفته بود و خواهر علیرضا گوداستر و کلی لباس خوشگل هم برادر ها . خلاصه که خوب بود و خوش گذشت . هرچند خیلی خسته بودم و تقریبا تا جمعه طول کشید که استراحت کنم ولی راضی بودم . فدای علیرضای گلم بشم که کیک خوشگلی هم سفارش داده بود و عالی بود. کمی شادم ٬ کمی . . . نه می گم کامل شادم که غمم گم بشه. امشب یه مهمونی کوچیک دارم . خانواده خودم و علیرضا همه هستن . دیشب یه سری از کارهام رو انجام دادم و هنوز خسته ام . امشب هم مطمئنم که خیلی استراحت نمی کنم ولی خوشحالم . امسال پنجمین سالی است که از تاریخ عقدمون می گذره و امشب قدم در شش سالگی زندگی عاشقانم می گذارم . تولدم را حالا بیشتر دوست دارم . یعنی بعد از سالی که پیمان با علیرضا بستم که باشم و ماندم . پیمان بستم که تا آخرش باشم و مطمئنم که هستم . خوشحالم که هنوز حتی به اندازه یک تار مو تردید ندارم از درستی انتخابم مطمئنم که خوشبختم و شاد . فقط می تونم از خدا تشکر کنم . از خودم دلگیرم ٬ از دلم دلگیرم ٬ . . . دارم از شادی هام دور میشم دارم از خنده های صبحگاهی و دلواپسی های شیرینم دور می شم کاش می شد همه چیز رو اروم کرد کاش می شد دل به دریا بدم و به خودم بیام و ببینم که باز روزهای شادم رو دارم 
![]()
خدای نکرده فکر نکنید که من و باباش شیطون بودیم ها
هر دو مون آروم بودیم ![]()
البته طفلکی علیرضا حسابی خسته شد تمام مدت تنهائی رانندگی کرد و من هم به خاطر وضعیتم اصلا نتونستم کمکش کنم
ولی روی هم رفته خوب بود و کلی توی روحیه هردو مون تاثیر مثبت داشت .![]()
![]()
![]()
![]()
از اون بدتر که مجبورم با این حال تمام کارهای اون رو انجام بدم و این فاجعه است . ![]()
و جمعه هم ظهر خانه مادر علیرضا با چند نفر مهمان که داشت و از اقوامش بودند و عصر هم خانه خاله و ودائی و خرید شلوار با کمر بزرگ برای کوچولوی گلم که عذاب نکشه
آخه دیگه داره خودش رو نشون می ده و می گه من هستم باید مواظبم باشی .
![]()
![]()
کلی از اینکه مجبور نیستم وقتم رو بگذارم و وقتش رو بگیرم خوشحال شدم .![]()
ولي توي ترافيك
پشت چراغ قرمز طولانی چهارراه يه گل فروش رو ديدم
گل مي فروخت
انگار يه تلنگر بود به تمام خاطرات گذشتم
لبخندي زدم
دلم لرزيد
ترسيدم از اين خستگي كه به خانه مي برم
آهنگي كه گوش مي كردم و اي همچين غمگين بود عوض كردم
توي آينه يه نگاهي به خودم انداختم
اول سعي كردم بخندم
ولي ديدم انقدر توان دارم كه بخندم
پس خنديدم
چراغ رو كه رد كردم انگار خستگي از تنم در اومده بود
راهنما زدم و ايستادم
به سمت پسر گل فروش رفتم و يه شاخه خريدم
فقط همراه آوردم
مي دونم كه شايد حتي به همسرم تقديم نكنم
ولي مي دونم كه كنار ميز شام شادي نگاهش رو خواهم ديد
چقدر شادم از اين لرزش نگاهش
خدا يا كمكم كن هميشه با نگاه عاشقش باشم
امروز لیوان چای رو با یه حبه قند خوردم
انگار قند هم نشان آفتاب بود . . . نبود؟
دیشب دلم برای خورشید تنگ شده بود
صبح که دیدمش انگار همه چیز شبیه خورشید بود
چقدر خوشحال بود و چقدر مهربان
راستی چای عصر را یادت باشه تنها ننوشی
| Design By : Pars Skin |

